دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
شاه را از فضل و رحمت پادشاه ذوالجلالهم جمال ملک بخشیدست و ملک جمال
موریئی کان علا دین سازدگر کشد رود باشد امر محال
جوانی گفت با محبوب خوشگویکه چون بینی هوا خواه تو یارم
جیم آقا گفت بهر قبر میرحافظی باید که ما سرنا چی ایم
حاجی کل از بر ما گرچه سوی قبله رفتنیست ازو حاشا و کلا عازم بیت الحرام
کرد حکیمی ز نظامی سوالکای بسر گنج معانی مقیم
کمال اشعار اقرانت ز اعجازگرفتم سر بسر وحی است و الهام
ما بتدریج در مقام سلوکخیمه در پهلوی ملک زده ایم
ما ز تشریف میر عبداللهنیک اسوده و قوی شادیم
نشسته بر دم حمام دیدم آن مه رابه گلرخان دگر گفتمش ز بعد سلام
با اکبر مسگر به دکان گفتم منزانگشت سیه شد به تنت پیراهن
بود وقتی کمال اسماعیلشرف روزگار اهل سخن
پیش چنگ دلخراشت صوفیانرا حافظانعره ها باید به وقت نقش بنمودن زدن
گله کردی که زرنجور نکردی پرسشتو ببرس از من بیدل که بروزان و شبان
این خیمه سرداق کمال استنقصان ز طناب او گسسته
جواب گفته های ما به تبریزکه می گویند گاه و بیگاه
حسام کچل را یکی پیر راهکلاهی به بخشید و گفت آه آه
نکهت پیراهنت آمد بمنیافتم جان نوی از رایحه
آن خوش پسر که بردند در مکتب نظامشمشتاق اوست از جان دارد ورا گرامی
ای طالب معانی در شاعری ز هر دردر حجره معاذی چون آیی و نشینی
براه گرم بغداد این سلماندر آن حالت که از جان می بریدی
دعای من این است در هر نمازیبه خلوت که یا ملجایی یا ملاذی
به سمع معجری ای پیک عاشقان برسانحدیث شوق ملاقات و آرزمندی
چو دیوان کمال افتد بدستتنویس از شعر او چندانکه خواهی