دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
دی جلوه گری بین که آراست مراخوان کرم خدا مهیاست مرا
قول و غزلی که دل رباید همه راچنگت بوصول چپ سراید همه را
گفتم مستی گفت که آری بخداگفتم مگذار گفت که بگذار مرا
با پسته شیرین تو شکر هیچ استبا سنبل مشگین تو عنبر هیچ است
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ استبا موی میان تو کمر بر هیچ است
تا کی نبود با دل من تمکینتتا چند بود جور و جفا آئینت
دندان مرا چو درد پنهان بگرفتآن درد نهان در دل و در جان بگرفت
کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیستبس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست
در دور زمان لحظه ای آرامش نیستدنیای دنی مکان آسایش نیست
انسان بمثل آینه باشد بالذاتهمواره بود مظهر حق این مرات
آن میر که در سماع سوزی داردسگ روی غلام همچو پوزی دارد
امروز چو شعر هر که در خط کوشدخطی ز خطت بصد غزل نفروشد
گر گل نه بخدمتت ز جا برخیزدبهر زدنش باد صبا برخیزد
گفتم که بده بوسه ای حور نژادزان تنگ دهان که هیچ ازویم نگشاد
گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قندگفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند
یاران چو ورق شکسته ما میجویندچو خامه یکی دو عیب ما میپویند
گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپرگفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر
گفتم که: به رویت چه کنم؟ گفت: نظرگفتم که: به کویت چه کنم؟ گفت: گذر
گفتم روزم گفت بدین روز منازگفتم که شبم گفت مکن قصه دراز
خط تو که خوانند خط ریحانشسنبل نکشد سر ز خط فرمانش
ای یار لطیف دلستان نازکقیماغ و عسل بیار و نان نازک
بر گوش رسد همی نوا خوانی دلجان بی خبر است از غم پنهانی دل
ای سرو اگر ترا چو طوبی خوانیماز سرکشیت بجای خود بنشانیم
ای مالک روح از چه ترسی ز عدمقدرت ز فنای جسم کی گردد کم