دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
شمعی که به رخسار نکو بودی گرمدید آن رخ و چون موم شدش آن دل نرم
کی باشد ازین تنگ برون آمدنمنامست ازین ننگ برون آمدنم
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخمچون دال بدست خویش الا بقلم
تا فکرت من نهاد بنیان سخنآباد شد از من طرب آباد سخن
دی از سر اسب ای قمر خانه نشینگر آژنگ فتادی که کند عیب تو زین
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنانگفتم که چو قدم چه بود گفت کمان
گفتم چه خورم در طلبت؟ گفت که خونگفتم چه بود حال دلم؟ گفت جنون
گفتم که چه خواهی که دهم گفت که جانگفتم که چه خواهی که دهی گفت امان
در ملک وجودم بجز از دوست مجودر خانه دل نیست کسی غیر از او
گفتم چه زنم در غم تو گفت که آهگفتم چه کنم در پی تو گفت نگاه
ما روی تو بینیم نبینیم به ماهتا روی تو بینم نبینم به ماه
ای آیت کارگاه صنع صمدیچندی پی تکمیل در این کالبدی
ای آنکه تویی سوار در هر هنریاز وعده اسب دادیم دی خبری
ای گشته تو مشهور به شیرین سخنیدر نقل رباعیات تو پنج منی
با قامتت ای لاله رخ سوسن بویاز جای رود چو آب سرو لب جوی
زلف تو که داشت عادت دل شکنیمیگفت به مشگ از پریشان سخنی
گفتم جانا گفت بگو گر مردیگفتم مردم گفت که نیکو کردی
گفتم چشمم گفت مگر بی بصریگفتم جانم گفت ز دستم نبری
گفتم چه کند دفع غمم؟ گفت که مِیگفتم چه زند راه دلم؟ گفت که نِی
گفتم قمرت گفت به چشمش گردیگفتم شکرت گفت به چشمش خوردی