دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
ای گرامی دخت سالار امملوح محفوظ خدای ذوالنعم
که خفته اندرین قالب که باشد اندرین ماویکه گه خواند سوی دینم گهی راند سوی دنیا
دلا تا چند جویی عزت و اقبال دوران راپی تعبیر تن پامال محنت کردهای جان را
خانه سحر آفرین باز پی فتح بابکرد موشح ورق ساخت مزین کتاب
از مهر علی بر دل هر کس اثری نیستدر نزد خدا طاعت او را ثمری نیست
عمر در منقبت حیدر کرار گذاشتحبذا زندگی من که در این کار گذشت
چو اندر باختر، اورنگ حشمت، مهر خاور زدسوی ظلمات شب گفتی، مگر ماوی سکندر کرد
ز سست عهدی بیجا جهان کون و فسادبود همیشه به طغیان و ابتلا معتاد
هر که را فیض ازل از بخت برخوردار کردجای در ظل لوای حیدر کرار کرد
روز ایجاد که حق خلقت دنیا میکرددر پس پرده علی بود تماشا میکرد
خوش آن مریض که بر دردِ وی دوا برسدبه دولتِ ابد از قُربِ کبریا برسد
شهی که محضِ وجودش بنایِ عالم شدز حکمِ اوست که بنیانِ شرع، محکم شد
روزگارِ عُمر را هنگامِ فصلِ اربعین شدتیرِ پَرّان تا به پَر بر کشورِ دل، دلنشین شد
چون چشمِ نیممستِ تو غارتگری کندتاراجِ عقل و هوش ز جن و پری کند
عشق جانان هر دلی را کو مسخر میکنداز نخست او را به خاک ره برابر میکند
هر که را خواهند در حشمت، سلیمانش کنندباید اول خاکِ پایِ شاهِ مردانش کنند
در لوح، چون قلم به سخن ابتدا نموددیباچه را به مدحِ شهِ اولیا نمود
گر علی بعد از نبی بر مؤمنان مولی نبوداسمی از اسلام و از اسلامیان برجا نبود
مرد را در بذلِ جان، مردانگی پیدا شودهر که از جان بگذرد، این رتبه را دارا شود
هدهد باد بهاری به چمن گشت بریدکو به برج حمل از حوت قدم زد خورشید
هر دم خدنگِ آفتِ صیادِ روزگارشیرِ اوژنی ز بیشهیِ شیران کند شکار
چند ز شهوت زنی به پیکر آذرسوزی از این آتش مکرر پیکر
باید ای خامه بپرداخت ز نو دفتر دیگرتا بهسر بر نهم از مدحِ علی، افسر دیگر
شاهنشهی که پوشید پیرایه از وجودشبر قدخود ز هستی کونین و هر چه بودش