دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
اولِ ایجاد، چون خدایِ تعالیکرد پدید از قلم چو صورتِ اشیاء
فصلِ ربیع است ای بُتِ حَبشیخال!خسرو، فرود از بلندیِ اقبال
ساقی ز جای خیز، فصلِ بهار شدچون طَلعتِ نگار، عالم نگار شد
مهِ شعبان گذشت و گشت عیانپیکِ ماهِ مبارکِ رمضان
گرفت لشکرِ «دی» باز، رویِ کیهان رانمود طی، ورقِ عشرتِ گلستان را
باز شد اسپهبدِ فَروَرد را پا در رکیببُرد افسر از سرِ دِی با نهیبِ یک نهیب
تا بوَد جان در بدن، یا در دهن نطقِ مقالمروز و شب مداحِ اولادِ رسولِ بیهمالم
ای ز شورِ نشئهٔ دنیایِ فانی، سرگرانسرگران از ساغرِ سودایِ صهبایِ جهان
شامِ هجران است ای دل، دیده امید دارای جگر خون شو ز جویِ دیده، خونبار بار
افراخت عَلَم پادشهِ گل به چمن بازفردوسصفت گشت همه تلّ و دمن باز
جهان فرتوت باز چمید زی فرهیکدورت فصل دی نهاد رو بربهی
ای کشور هستی را از صبح ازل مالکمعراج حقیقت را تا شام ابد سالک
باز شد پیکر زیبای چمن اطلس پوششد دمن دفتر ما نی ز خطوط و زنقوش
ای که ناورد دلیران را ندیدی در نبردچهرهات از جمله شیران نگردیده زرد
ای ز بساطقرب از بسکه گشته مستگاهی کشیده پای گاهی فشانده دست
ساقیا عید غدیر آمد به مستان زن صلاییدر جهان افکن ز شور باده از نو هوی و هایی
یمد بشر نیمه شعبان به خرمیافکند در بسط جهان فرش خرمی
ماهرخا ابتدای فصل بهار استوقت گل و استماع صورت هزار است
چون به سعادت نمود ساقی فرخنده فالساغر عیش بهار به هر طرف مال مال
ای دل غمگین به حال خویش حیرانی چرا؟با همه جمعیت خاطر پریشانی چرا؟
هلال ذی الحجه باز طلوع کرد از سپهربه سطح غبرا فزود فروغ از مهر چهر
چه شد که بگرفت فرح جهان راکرب برون رفت ز دل مهنان را
چون وصی و جانشین احمد ختمی مآبکرد از شمشیر بن ملجم محاسن را خضاب
چند ای دل از تغافل در ورطه هلاکیواندر هلاک جان نیست اندر دل تو باکی