دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوااز نفس یار ما داد نشانی صبا
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما راگفتن ادب نباشد پیمانشکن نگارا
ما به دست یار دادیم اختیار خویش راحاصلی زین به ندانستیم کار خویش را
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام راوز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
داشتم روزی نگاری یاد میآید مراهر زمان از یاد او فریاد میآید مرا
روی ترکم بین مکن نسبت به خوبی ماه راترک من در خیل دارد همچو مه پنجاه را
مکن ای دوست ملامت من سودایی راکه تو روزی نکشیدی غم تنهایی را
بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ماشرح لب او میدهد شیرینی گفتار ما
چشم مستش دوش میدیدم به خوابکرده بود از ناز آغاز عتاب
منتظر باشند شبها عاشقان ناکرده خوابتا برآید بامداد از شرق کویت آفتاب
چون لبت از مصر کی خیزد نباتکز نباتت میچکد آب حیات
بدیدم چشم مستت رفتم از دستکوام آذر دلی بو کو نبی مست
ترکم زمی مغانه سرمستمیآمد و عقل رفته از دست
سری دارم ز سودای تو سرمستکه با چشم تو آن را نسبتی هست
نه باغ بود و نه انگور و می، نه بادهپرستکه دوست داد شرابی به عاشقان الست
بوی خوشت همره باد صباستآنچه صباراست میسر که راست
در پی آن میدوید دل که نگاری کجاستنوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست
کرد طلوع آفتاب خیز برون بر چراغمنزل ما ز آفتاب چون دل اهل صفاست
حسنت چو اشتیاق دلم بینهایت استوز عاشقان فراغت یارم به غایت است
حسنی که هست روی تو را بینهایت استخوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است
خانه امروز بهشت است که رضوان اینجاستوقت پروردن جان است که جانان اینجاست
این ز آب وخاک نیست که جانی مصور استچشم جهانیان به جمالش منور است
اینک آن روی مبارک که سزای نظر استمه چه باشد که ز خورشید بسی خوبتر است
بجز از صورت آراسته چیزی دگر استکآفَتِ اهل دل و فتنه صاحبنظر است