دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
حسن تو را ممالک دلها مسخر استمقبل کسی که وصل تو او را میسر است
رویت به هر انجمن دریغ استسرو تو به هر چمن دریغ است
بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل استاین که عیسی بار خر بر دوش گیرد مشکل است
مشتاب ساربان که مرا پای در گل استدر گردنم ز حلقه زلفش سلاسل است
یار ما محملنشین و ساربان مستعجل استچون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است
تو سلطانی و خورشیدت غلام استنظر جز بر چنین صورت حرام است
به شب ماهی میان کاروان استکه روی او دلیل ساربان است
در شهر بگویید چه فریاد و فغان استآن سرو مگر باز به بازار روان است
وداع چون تو نگاری نه کار آسان استهلاک عاشق مسکین فراق جانان است
یاری که رخش قبله صاحبنظران استچشم و دل مردم به جمالش نگران است
چشم مستانه تو آفت هشیاران استفتنه و عربده او همه با یاران است
شب دراز که مانند زلف یار من استچو زلف یار به دست است، کار کار من است
مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین استدهان من به حدیث لب تو شیرین است
دوستی دامنت آسان نتوان داد ز دستجان شیرین منی جان نتوان داد ز دست
بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوستبیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست
مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوستحیات بهر تو خواهم در این جهان ای دوست
تورا چیزی ورای حسن و آن هستنپندارم نظیرت در جهان هست
ز جانان مهر و از ما جانفشانیستجواب مهربانان مهربانیست
از سوز دل مات همانا خبری نیستکاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
فتنه از بالای تو بالا گرفتشهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت
خرامان میرود آن سرو قامتجهانی را از آن قامت قیامت
فراق آن قد و قامت قیامت است قیامتشکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت
بی آفتاب رویت روزم بود چو مویتبا زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت
چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچآرام کرد از دل و صبر و قرار کوچ