دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
از وقت صبح هست دلم را صفای صبحجانم منور است به نور لقای صبح
یاد باد آن راحت جان یاد بادعاشقان را عهد جانان یاد باد
دلم شکست بدان زلفهای پرشکنشکه زیر هر خم زلفش صد انجمن دارد
هر کاو سر تو دارد پروای سر نداردمست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
مگر سنگین دل است و جان نداردهر آن کس کاو چو تو جانان ندارد
سلطان جان ز عالم علوی نگاه کردبهر شکار روی بدین دامگاه کرد
روی زیبا چون تماشا را به گلزار آوردشاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد
جان را به جای جانی جای تو کس نگیردمهر تو زنده ماند روزی که تن بمیرد
رندی و برناپیشهای میر مغان را میرسداز تن نیاید ھیچ کار این شیوه جان را می رسد
دردمندان را ز بوی دوست درمان میرسدمژدۀ فرزند پیش پیر کنعان میرسد
جان را به جای زلفت جای دگر نباشدزین منزل خوش او را عزم سفر نباشد
چو رخسارت گل رنگین نباشدشکر چون لعل تو شیرین نباشد
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشدزهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد
دوست آن دارد و آن است که جان میبخشدمهربانی به دل اهل دلان میبخشد
نیِ بینوا ز شکّر به نوا شکرفشان شدچه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد
نباتت بر لب شکّر برآمدزمرد گرد یاقوتت درآمد
برو ای زاهد مغرور و مده ما را پندعاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند
میان ما و شما بود پیش از آن پیوندکه جان علوی ما شد در این قفس در بند
سر تا قدم به آب حیاتت سرشتهانددلها مثال نقش تو بر جان نبشتهاند
ماهرویان زلف مشکین را پریشان کردهاندعاشقان دنیی و دین در کار ایشان کردهاند
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیدهاندآب حیوان در میان تیرگی نوشیدهاند
گرچه سیاحان جهان گردیدهاندمثل رویت کافرم گر دیدهاند
زاهدان با شاهدان همخانهاندگرد هر شمعی دو صد پروانهاند
نظرها محرم رویت نبودندبه مشتاقان نموداری نمودند