دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
بنامیزد چنانت آفریدندکه پنداری ز جانت آفریدند
این مقبلان که باخبر از روز محشرندجان را به دین و دانش و طاعت بپرورند
به کوی دوست که وهم و خیال ره نبرندمجال کی بود آنجا که عاشقان گذرند
قومی که ره به منزل خوبان همیبرنداقبال مایهایست که ایشان همیبرند
میروی وز پی تو پیر و جوان مینگرندبه تعجب همه در صورت جان مینگرند
زلف ترک من صبا هردم مشوش میکندتا دماغ عاشقان از بوی آن خوش میکند
آنچه باید همه داری و نداری مانندکس نگوید مه و خورشید به رویت مانند
اهل دل در هوس عشق تو سرگردانندزاهدان شیوۀ این طایفه کمتر دانند
ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بودوگر گذر همه بر تیغ و تیر خواهد بود
هر که او عاشق جمال بودشاهدش خود گواه حال بود
چشم بد دور که زیباتر از این نتوان بودبنده روی تو خواهم ز میان جان بود
آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بودچندان که ناز بیش کند نازنین بود
هوس عمر عزیزم ز برای تو بودبکشم جور جهانی چو رضای تو بود
زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بودغیرتت باید که بر پای هوا بندی بود
بر سر کوی تو سرها میرودجان فدای روی زیبا میرود
جانها در آتشند که جانان همیرودسیلاب خون ز دیدهٔ گریان همیرود
عشق از صورت او آینه جان بنمودتا در آن آینه عکس رخ جانان بنمود
بوسهای را گر به جان شاید خریدجان بباید داد روز من یزید
اگر نگار من از رخ نقاب بگشایدبه حسن خویش جهان سر به سر بیاراید
بهشت روی تو را پاک دیدهای بایدکه جز به دیدن روی تو دیده نگشاید
بیا دمی بنشین تا دلم بیاسایدکه آن شمایل خوب انجمن بیاراید
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمیآیدبه جای هر سر مویی مرا دلی باید
رویت به از آن آمد انصاف که میبایدبا روی تو در عالم گر گل نبود شاید
چو چشم مست بدان زلف تابدار آیداسیر بند کمندت به اختیار آید