دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
سالها باید که چون تو ماهی از دوران برآیدیا چو بالای تو سروی خوش زسروستان برآید
آن نه نقشیست که در خاطر نقاش آیدفرخ آن چشم که بر طلعت زیباش آید
مرا چو نام لبت بر سر زبان آیدز ذوق آن سخنم آب در دهان آید
دوستان از دوستان یاد آوریدعهد یار مهربان یاد آورید
دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشیدحلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید
نفس کافر کیش را عشق تو در ایمان کشیددیو را حکم سلیمان باز در فرمان کشید
ای سراندازان سراندازی کنیدخرقه بازی چیست جانبازی کنید
چون قامت تو سروی در بوستان نرویدچون عارض تو یک گل در گلستان نروید
اینک نسیمی میدهد کز دوست میآرد خبربرخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
دمی وصال تو از هر چه در جهان خوشترشبی خیال تو از ملک جاودان خوشتر
دوش از لبت ربودهام ای مهربان شکرپیداست در بیان من امروز آن شکر
لبت راست آب حیاتی دگردهان تو دارد نباتی دگر
آفتابی و ز مهرت همه دلها محرورچشم روشن بود آن را که تو باشی منظور
از آن شکل و شمایل چشم بد دورکه چشم عاشقان را میدهد نور
غرض ز دیدن شام و دیار مصر و حجازاگر حضور عزیزان بود زهی اعزاز
رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوزساکن نگشت عربده عاشقان هنوز
چه می خورده است چشم نیمخوابشکه او مست است وهشیاران خرابش
زهی شمایل موزون و قد دلبندشکه هر که دید رخش گشت آرزومندش
نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگشکه چو در کرشمه آید گذرد ز جان خدنگش
این نه دردیست که بی دوست بود درمانشخُنُک آن جان که نصیبی بود از جانانش
برو با ما صلاح و زهد مفروشکه من پندت نخواهم کرد در گوش
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویشور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش
پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیشیار بارت ندهد تا نشوی دشمن خویش
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویششهوت پرست مانده بود زیر بار خویش