دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
دوش با من لطفکی آغاز کرد آن دلبرککاب حیوان میچکانید از لب چون شکرک
که می گوید که هست این صورت از گلهمه لطفی همه جانی همه دل
وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیالشود منازلم از آب دیده مالامال
ما میرویم داده تو را یادگار دلنازک بود حکایت دل زینهار دل
ای سر زلف خوشت سلسله جنبان دلدل به لبت دادهام جان تو و جان دل
زهی مقبل که شد پیش تو مقبولبود دایم به سودای تو مشغول
چو ترک من بگشاید بر ابروان کاکولهزار دل برباید به یک دم آن کاکول
آرزومندم ولیکن کو قدمدر فراقت شد وجودم کالعدم
ماه ز مشرق طلوع کرد چو رویت تمامنی که بود مه که زو مهر کند نور وام
من به اومید تو از راه دراز آمدهامناز بگذار دمی چون به نیاز آمدهام
چشم خود را دوست میدارم که رویش دیدهامعاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیدهام
من از دنیا و مافیها دل اندر نیکوان بستمعجب دارم که بشکیبم ز روی خوب تا هستم
هزاران نقش گوناگون ببستمبه دستانی مگر آیی به دستم
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادمورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدمعاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم
چون سر زلف تو برعارض زیبا دیدمروز نوروز و شب قدر به یکجا دیدم
این منم در صحبت جانان که جان میپرورمگر به خوابش دیدمی هرگز نگشتی باورم
سعادتی که ز ناگه درآمدی ز درمخوش آمدی همه لطفی و مردمی و کرم
کجا روم که کمند تو میکشد بازمضرورت است که با دیگری نمیسازم
تا نفس هست به روی تو برآید نفسمور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
ساقیا بر سر جان بار گران است تنمباده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم
عنبرین است به ذکر تو نفسها که زنمبه حدیث دگر آلوده مبادا دهنم
تا کی آخر ز غمت ناله شبگیر کنمسوختم از غم عشق تو چه تدبیر کنم