دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
مرا چو سرو نو باید به بوستان چه کنمچو مست روی توام رنگ ارغوان چه کنم
عالمی را به جمالت نگران میبینمنه بدین دل نگرانی که من مسکینم
در رخت مینگرم صورت جان میبینمآنچه دل میطلبد پیش تو آن میبینم
بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیمکه مبادا که برد برگ گلی باد نسیم
نوبهار و بوی زلف یار و انفاس نسیماهل دل را میدهد پیغام جنات نعیم
ما به بوی زلف یار مهربان آسودهایمگر نباشد مشک و عنبر در جهان آسودهایم
ما گر چه ز خدمتت جداییمتا ظن نبری که بیوفاییم
ای پیش نقش روی تو صاحبدلان بی خویشتنوز چشم مستت فتنهها افتاده در هر انجمن
به معنی چون شود صورت مزینچو قصری باشد از خورشید روشن
تازه شود حیات ما چون بگشاید او دهنبوی گل است یا نفس آب حیات یا سخن
تا سرم خالی نگردد از خیال ما و منخویشتن باشم حجاب روی یار خویشتن
غنچهٔ خندان فدا بادت چو بگشایی دهنآب حیوان است یا لب جان شیرین یا سخن
نیاید در قلم یارا حدیث آرزومنداناگر صد سال بنویسم بود باقی دو صد چندان
خیالی بود و خوابی وصل یارانشب مهتاب و فصل نوبهاران
شیوهٔ مردان نباشد عشق پنهان باختنکمتر از پروانه نتوان بود در جان باختن
چیست دولت، صحبت صاحبدلان دریافتنیا حضور دوستان مهربان دریافتن
عاشقی چیست به جان بندهٔ جانان بودنگر لبش جان طلبد دادن و خندان بودن
ای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدندوری نمیتواند پیوند ما بریدن
در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدنصد سرو فدا بادا هنگام خرامیدن
ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدنبه چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن
عجب باشد تن از جان آفریدنز گل خورشید تابان آفریدن
تا عقل کل حیران شود برقع ز رخ یک سو فکنتا روح سرگردان شود تابی در آن گیسو فکن
ترک مه پیکر من تا که برفت از بر مندور از آن روی ندانم که چه شد بر سر من
ای سواد زلف تو سودای منروی تو خورشید مهرافزای من