دفتر شعر
۲۲۰ شعر در این دفتر
دیگر نخوانم جان تورا زیرا که از جان خوشتریاز حسن خوبان نشمرم حسنت که زایشان خوشتری
بازیچه نیست آخر آیین عشقبازیبا دوست درنگیرد تا روح در نبازی
به خوبیست هر دل نوازی ایازیولی همچو محمود کو پاک بازی
به یک کرشمه توانی که کار ما سازیولی به چارۀ بیچارگان نپردازی
کیست کاین فتنه نشاند که تو میآغازیکیست بر روی زمین کش تو نمیاندازی
در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسیمرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی
نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقیکه مرا با دگری هست خیالی باقی
بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلیاز حسن او پر دیدهام این شیوه در هر منزلی
اکنون که نیست ما را با دوستان وصالیپیوند تن نخواهد جانم به هیچ حالی
ای خواب که میبینمت از بهر خیالیحیف است که با دیده تو را نیست وصالی
مباد دل ز هوای تو یک زمان خالیکه اعتبار ندارد تنی ز جان خالی
کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمیبار دیگر عمر خود در کار ایشان کردمی
از تشنگی بمردم ای آب زندگانیچون نیستی در آتش احوال ما چه دانی
الا ای ماه کنعانی برآ از چاه ظلمانیبه مصر عالم جان شو، نشین آنجا به سلطانی
ای نور دیده و دل از دیدهها نهانیبا ما نه در میانی کاندر میان جانی
بشنو ز نی سماعی به زبان بیزبانیشده بیحروف گویا همه صوت او معانی
به جای هر سر مویی گرم بود جانیفدای خاک کف پای چون تو جانانی
ز بهر تو باید مرا زندگانیکه شیرینتری از زمان جوانی
در غیرتم که با خود همراز و همنشینیدر آب عکس خود را زنهار تا نبینی
پیک مبارک است نسیم سحرگهیمشتاق را همیدهد از دوست آگهی
ای آفتاب خوبان وی آیت الهیحسن تو را مسخر از ماه تا به ماهی
میکند بوی تو با باد صبا همراهیخلق را میدهد از بوی بهشت آگاهی
اثر لطف خدایی که چنین زیباییتا تو منظور منی شاکرم از بینایی
ای گل از غنچه کی برون آییکه شدم ز انتظار سودایی