دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
درخت بخل ترا کس ز بیخ برنکندمگر که صرصر حمق تو بشکند آن را
سعادت با سلامت یار بادتنگهدار حوادث کردگارت
از آن مجلس به صورت گرچه دور استمخوان دورش که جانش در حضور است
ز دولت تو مرا دست داده بود دمیبه بندگیت که تاریخ روزگار من است
حالم ز فرقت تو نیاید به نامه راستکاین کارنامهایست نه این کار نامه است
مرا به طلعت تو اشتیاق چندانی استکه زائران حرم را به کعبه چندان نیست
از دل خبر مپرس که بر وی چهها گذشتکاین سیل غم نخست به شهر شما گذشت
عمری که از او جهانی ارزددر صحبت خلق رایگانی بگذشت
چه نویسم ز آرزومندیکان زبان قلم نداند گفت
همیرسان به جماعت چو شاخ نخل کرموگرنه باش چو بید لطیف راحت روح
هر گه که دلم ز ره بیفتدنور رخ تو دلیل گردد
ملامتی نتوان کرد روستایی راکه پیش شهد و شکر نام کشک و دوغ برد
به آن هم مفتخر هم مبتهج شددلش با انس و راحت ممتزج شد
بفرست نسیمی که سلام تو رساندوز دست فراقم به سلامت برهاند
ز ذوق یار ملامتگران چو بیخبرندبه روی دوست چو خرگوش خفته مینگرند
کو حیدر هاشمی و کو حاتم طیتا ماتم مردمی و مردی دارند
حالی که به صد زبان بیان نتوان کردکلک دو زبان چگونه تقریر کند
به جای خویش بود گر درخت طوبی راز سلسبیل وز آب حیات آب دهند
مردم تبریز همچو آب لطیفندشخص به جز از شکل خود در آب نبیند
هر باد که از شام به اصحاب تو آیدآرام دل و راحت ارواح فزاید
درین دیار بدان زندهام که گهگاهینسیم باد صبا زان دیار میآید
مرا به فکر چه حاجت که شعر من آبیستکه طبع را ز لبت در دهان همیآید
بهانه میطلبد دوست گفتگویی راوز این متاع شود گرم عشق را بازار
بیش از آن است که آید ز زبان تقریرشی میسر شود از نوک قلم تحریرش