دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
آن همیخواندم همیبوسیدمشدر سواد دیده میمالیدمش
همیشه باد به کام تو گردش گردونقدر ببسته بدین کار تا ابد میثاق
ملول شد دل ما در شب دراز فراقمگر طلوع کند آفتاب روز وصال
ای سواد نامهات نور سواد دیدهامتازه جانی یافتم تا نامهات را دیدهام
چه گویم و چه نویسم که زین سفر چه کشیدمز روزگار پیاپی بدیدم آنچه بدیدم
حرف و ترکیب ندانم که من از سر تا پایهر کجا دیده برافتاد همه جان دیدم
ز چشم دوری و دل روز و شب ملازم توستامید هست که محروم هم نماند چشم
هست امیدم که خاک پای تو گردمبار خدایا بدین امید رسانم
نه آن پیوند دارد با تو جانمکه آید وصف آن اندر بیانم
رهروان بستند بر فتراک ما را لاجرمپیشتر از کاروان خود را به منزل یافتیم
نانش نه و خلق او را در هر دو جهان مهمانای دوست چنین باشد ایثار جوانمردان
فتنه عالمی شدی فتنه شدم چو دیدمتفتنه نگر که میکند فتنه فتنهبین من
ناز ز حد ببردهای ای بت نازنین منراه جفا گزیدهای ای ز جهان گزین من
ای دل من نگین تو مهر تو مهر آن نگینعمر شد و نمیرود نقش تو از نگین من
در سماع آمد بت خوبان چینآفتابی بر زمین در چرخ بین
من کیم باری که نامم بر زبان آوردهاییا به نوک کلک در تصنیف نامم بردهای
ز وصف اشتیاق او شدی الکن بیان منبه جای هر سر مویی مرا گر صد زبانستی
هنوز صبح نخستین روز دولت توستدر انتظار طلوع جمال خورشیدی
از دیده گرچه دوری از دور در حضوریدر جسم دل چو جانی در چشم جان چو نوری
مینویسم پیش جانان نامهایکاشکی من نامه خود بودمی
چون جان و دلم ز خدمتت نیست جدااندر نظرت چه قدر دارد بدنی
برون ز عالم حس است جان خرده بینان رابه غمزه سوی یکدیگر اشارتهای پنهانی
دل گفت که زحمت تن آنجا چه بریاین کار همان به که به جان فرمایی
چون تو از جانب شیراز به تبریز آییشکر آن نعمت را وام کنم گویایی