مفردات
چون جان و دلم ز خدمتت نیست جدا
اندر نظرت چه قدر دارد بدنی
چون تو از جانب شیراز به تبریز آییشکر آن نعمت را وام کنم گویایی
دل گفت که زحمت تن آنجا چه بریاین کار همان به که به جان فرمایی
برون ز عالم حس است جان خرده بینان رابه غمزه سوی یکدیگر اشارتهای پنهانی
مینویسم پیش جانان نامهایکاشکی من نامه خود بودمی
از دیده گرچه دوری از دور در حضوریدر جسم دل چو جانی در چشم جان چو نوری
هنوز صبح نخستین روز دولت توستدر انتظار طلوع جمال خورشیدی