دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمامقضات اگر چه نباشند مستحق آن را
جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکمنام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیاتجامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
ای سهی قد که عمر تو اکثرگشته مصرف به نحو و تصریف است
هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنرفی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است
بود شاها رعیت آن خزینهکه در وی گنج های زر دفینه است
ایا شاهی که هر جا مسند عدلنهادی ظلم از آنجا رخت برداشت
غلامِ خامهٔ آن کاتبم که شعرِ مراچنان که بود رقم زد نه هرچه خواست نوشت
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثربه هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج
هر برق درخشان که بر آید ز بدخشانصد شعله ازان در دل افگار من افتد
با قضا جامی رضا ده گرچه حکم او تو رااز نکو سوی بد از بد سوی بدتر میبرد
هر چند زند لاف کرم مرد درم دوستدریوزه احسان ز در او نتوان کرد
دل درین وحشتگه بیگانگانیک حریف آشنا حاصل نکرد
مطرب خوش لهجه را حسن ادا باید نخستتا دمش از رشته جان عقده غم بگسلد
پی لقمه و خرقه هر لحظه اینشاید کشیدن ز خلقی گزند
جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیستخوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند
ساغری می گفت دزدان معانی برده اندهر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند
جاهل که لاف فضل زند کاش از نخستآن نقد را ز کیسه خود جست و جو کند
ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر مابر خویشتن فضای جهان تنگ می کنند
مشو با کم از خود مصاحب که عاقلهمه صحبت بهتر از خود گزیند
معنی جمعیت ار خواهی دلا لازم شمارسلک صحبت را که جمعیت به جمع اولی بود
هر که ناکس بود در اصل و سرشتبه تقالیب دهر کس نشود
دلا منشین درین ویرانه چون چغدسوی مرغان قدسی آشیان پر
جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازینبا مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس