دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
هیچ سودی نکند تربیت ناقابلگرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش
عشوه شاهد دنیا طمع انگیز بودجامی آن به که ازین می نشوی مست طمع
من که از دولت قناعت رستگردن همتم ز غل طمع
بسا اخ کز اخوت چون زند دمدمش باشد چراغ عیش را پف
بهشتی پیکری کز غایت لطفسپاه نیکوان را بود سر خیل
چنان ز خلق ملولم که تا به چشم نیایدمرا خیال کسی روز و شب ز خواب گریزم
ایا نور دیده که بینم تو راشده نقد راحت کم از درد چشم
پست است قدر سفله اگر خود کلاه جاهبر اوج سلطنت زند از گردش زمان
جامی مبند توسن همت به میخ آزهمچون خران بر آخر آخرزمانیان
برای نعمت دنیا که خاک بر سر آنمنه ز منت هر سفله بار بر گردن
به دندان رخنه در پولاد کردنبه ناخن راه در خارا بریدن
به جنگجو صنم خویش گفتم ای صد باررسیده سنگ جفایت بر آبگینه من
جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدنداهل همت را بود قاف قناعت فرض عین
مشو مغرور حسن خوبرویانبه زلف دلکش و روی نگارین
هر که دل بر عشوه گیتی نهادبر حذر باش از غرور و جهل او
درین نشیمن حرمان مکن به کس پیوندکه هر کسی که نهی دل بر آشنایی او
تا نیفتادت ز کار ای پیر کار از رعشه دستنامدت باور که ناید هیچ کار از دست تو
حرص چه ورزی که ز سودا و سودپنج تو شش گردد و هشت تو نه
به مه آن رخ چرا کنم تشبیهترک تشبیه ناموجه به
بیشه فقر جای شیران استشیر این بیشه باش تا باشی