دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
انماالله اله واحدو هو الغایب و هو الشاهد
بینمت ای خرد به کار تو گمکارگه چرخ و کارگر انجم
ای نامزد به نام تو درنامه قبولیا ایها النبی و یا ایها الرسول
دی گذشتیم برآن دلبرو گفتیم دعاقال من انتم قلنا فقراء غربا
نَفَحاتُ وَصلکَ اَوقَدَت جَمَرات شَوقکَ فِی الحَشاز غمت به سینه کم آتشی که نزد زبانه کما تشا
خط دمید از لب نوشین تو شیرین دهناخضر خواند انبته الله نباتا حسنا
از لعل تو عمت العطایاوز زلفت تو دامت البلایا
گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارهاهمچو اشک خود به خون غلطم میان خارها
بندم به سینه دمبدم از سیم مژگان تارهاوز دل بر این قانون ز غم بیرون دهم آزارها
چرخ کبود هرشب و رخشان ستارههادودیست زآتش من و در وی شرارهها
کؤوس الراح دارت خذ ید الساقی و قبلهاکه باشد در کف او قوت جانها قوت دلها
شراب لعل باشد قوت جانها قوت دلهاالا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها
رفیقان خاک نجد است این نگه دارید محملهاکه آرد عشق یاران گریه بر آثار منزلها
قومی به هوای حج در قطع بیابانهاجمعی ز نشاط می در طوف گلستانها
مجلس پیر مغان است و پر از باده سبوهاطیب الله بها وقت کرام شربوها
بساط سبزه فکندند کوه و صحرا راز لاله آرزوی جام تازه شد ما را
جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام راکز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را
ای خط تو کرده رقم از مشک لوح سیم راسر بر خط تو چون قلم خوبان هفت اقلیم را
بنازم آن سوار نازنین راکه برد از کف عنان عقل و دین را
بی تو از جان ملالت است مرابا تو بنگر چه حالت است مرا
ای کرده نهان شرم جمال تو پری راروی تو خجل ساخته گلبرگ طری را
بر آستان تو عزیست خاکساران راکه نیست تخت نشینان و تاجداران را
زاهدا چند به طاعات مراعات مراطاق محراب تو را کنج خرابات مرا
کیست کز خون پر رقم بیند رخ زرد مرابرتو خواند حرف حرف این نامه درد مرا