دفتر شعر
۴۹۳ شعر در این دفتر
سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آییخواهی از غم بکشی زودش ازان دیر آیی
مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدیکار جان چون ساختی غارتگر ایمان شدی
چو گرد ماه خط مشکبو بگردانیدلی ز راه به هر تار مو بگردانی
در کمندت به گرفتاری من نیست کسیبا سگانت به وفاداری من نیست کسی
بپوش خط بناگوش نازنین کسیکه نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی
بیمار تو شدم به عیادت نیامدیسوی مرید خود به ارادت نیامدی
نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پریاین همه بر تو حجاب است تو چیز دگری
ای ز غمهای تو با مردن برابر زندگیضربت تیغت پیاپی زندگی بر زندگی
ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می شکنیحبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی
ای سپهر از هجر یارم سوختیزاریم دیدی و زارم سوختی
دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکیبه خون خسته دلان کرده اند دست یکی
ای از دو جام لعلت ما را تمام نیمیعیش تمام ما را بس زان دو جام نیمی
دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودیخورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی