دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
تا بر سر خود پات نبینم نرومتا بر در خود جات نبینم نروم
رفتی سوی گشت و نامدی چونست اینیک هفته گذشت و نامدی چونست این
این شکل مدور که نه پایی نه سریمانع بود از گزند هر کینه وری
گردون که پی پاس ز سهم خطرتگردد شب و روز چون سپر گرد سرت
ای در صف مردانگی از سست رگانوی در ره دون همتی از تیزتگان
عمری گفتم غذا ز کافور کنمتا شهوت طبع را ز خود دور کنم
ای اشک که امشبم به رو افتادیدر صحبت جانان نه نکو افتادی
بر حرف هنر خطی ز عیب اندرکشوز روی یقین نقاب ریب اندرکش
جامی روزی فلک به دادت برسدوز بند زمانه صد گشادت برسد
جامی کمی زمانه از بیشی بهدر کار جهان واپسی از پیشی به
راه طلبم ز پای و پی خالی چندبزم طربم ز نای و نی خالی چند
احمد که اجل به قتل او تیغ کشیدوز دهر بجز زهر شهادت نچشید
دارم دلی از خون جگر مالامالکو قاصد باد صبح یا پیک شمال
ای رشک شکر لب تو از لطف سخنهر دم به تو نو امید یاران کهن
کی بنده ز لطف شاه خود بگریزدوز مایه عز و جاه خود بگریزد
در راه طلب طالب و مطلوب نمانددر بزم طرب راغب و مرغوب نماند
عمری دل من ز شوق یعقوب تپیدیعقوب برفت و روی یعقوب ندید
آب سخنم روان که می خواهم نیستشایسته به هر زبان که می خواهم نیست
از سوزش سودای تو ای شاه فریددارم دل ریش را نمکسود قدید
آن مه که ز شاه قصه چون بنویسدبر لوح سپهر نیلگون بنویسد
گفتم به فلان که رنجت از مهمان چیستهر نیم شبت ز دست او افغان چیست