دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
معشوق ازل که هر که دل بست بدوپیوند ز خود گسست و پیوست بدو
ای عشق که با هزار چون بی چونیاز هر چه گمان برند ازان بیرونی
یارب برهان ز قید اسباب مراوز ربقه بندگی ارباب مرا
سرچشمه محنت و طرب هر دو توییسرمایه راحت و تعب هر دو تویی
نی دفع عطش ز تشنگان آب کندنی رفع کلال خفتگان خواب کند
گر بوی تو از باد سحر یافتمیاز دولت جاودان خبر یافتمی
خواهیم به بستر هلاک افتادنوز پایه عالی به مغاک افتادن
دنیا که گرفت در دل و جان جایتهان تا به بخیلی نکند رسوایت
ای مه ز فروغ رایت افروخته چهربر رسم فدی گرد سرت گشته سپهر
زان گونه کز ابر آمدی برف به بارامروز کند شکوفه را باد نثار
ای خوار و عزیز ری همه خاک رهتروشن بصر اصفهان ز گرد سپهت
بی سود یقین دم زیانی می زنبر گرد یقین تار گمانی می تن
خواجه که ندیده چشم کس خوانش رانشکسته به دندان طمع نانش را
ای خاک رهت سرمه روشن بصرانسوی تو روان به دیده صاحبنظران
ای دیده حقیقت جهان گذرانسوی تو به دیده ره سپر دیده وران
در خلوت تنگ تافت آن شیخ کرخبس گرم تنورکی شب از شوره و مخ
در حیز دهر برفی افتاد شگرفخواهد شد ازان جهان یکی قلزم ژرف
آن گل که اجل به سینه چاک افکندشصد رخنه به جان دردناک افکندش
دوران فلک نیست به ما راست هنوزبا ما در بند شور و غوغاست هنوز
از تیغ خسان اگرچه بیداد رسدصد زخم ستم بر دل ناشاد رسد
ای کرده به بر قبای فیروزه چو گللاله ز تو در مقام دریوزه چو گل
این خانه نه منزل نشاط است و طربهست از پی آنکه تا کشی رنج طلب
این کنج فراغت است و خلوتگه رازاسباب حضور دل در او یافته ساز
این نقش بدیع حیرت افزایندهصد نادره غریب بنماینده