دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
عرفی نصیحت کنمت گوش دار ، گوشتاوارهی زکشمکش صلح و جنگ خویش
ای قوی برهان وسواست علیکم بالسکوتچشمه زهر هلاهل کرده ای تریاک خویش
شاهنشها ! حقیقت اسبی که داده ایبشنو زلطف تا برسانم بعز عرض
اگر ملازم شعرم مدان که بی خبرمز راز صوفی و نقل فقیه و علم حکیم
چه گویمت که نیرزد بگفتگو«عرفی»ز عهد ماضی و حال آنچه در گذر دیدم
شعر فخر و شاعران ننگین ز فرط حرص و آزخویش را از زمره این جمع چون بیرون کشم
منم عرفی امروز کز کشت طبعمبود خرمن افشان کف خوشه چینان
ای که درآئینه ام خود راسیه رو دیده ایجنگ بیسودست رواندیشه زنگی مکن
از خجلت این گنه که عفوشبر توست نه بر عطای یزدان
بحضرت تو مرا نسبتی است عرض کنمبشرط آنکه کند خرده بین زبان کوتاه
بدون معنی اگر حسن یوسفی داریز صحبت تو زلیخا شود دل افسرده
بحر هنر ، حکیم ابوالفتح ، کان فضلای آنکه جز بمنهج اولی نیامدی
ای وفا پیشه یار هم مشربکه بعرفی دعا فرستادی
لطیفه ای زسر صدق گویمت «عرفی»بسنج اگر بدو نیک متاع میدانی
شنیده ام که بشوخی بر آن سری عرفیکه پرده بر سر اسرار چیده بگذاری