دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
نه از آن دیر بخشد ایزد کامکه دهد جلوه کبریایی را
دنیا طویله ایست پر از جنس چارپایکابادی و خرابی آن جسته جسته است
نشسته بودم ودی در وثاق می گفتمچه فتنه بود که ایام در جهان انداخت
آن باغ داغ پررر آذر طبیعتمکش برگ و بر ز اخگر و طیرش سمندر است
تهمت فسق بمن کرد یکی کفراندیشکایزد از صورت او معنی آدم برداشت
دی شنیدم کز سمند افتاد آن کاندر رهشخاک بودن توتیای چشم کیوان بودن است
عرفی بحیرت از فلک ظالمم کز اونجمی بهیچ دور عبورش باوج نیست
اندر این بزم از دوکس شرمنده ام دائم که بازآنکه بیرونم کشدبعد از قدم کفش من است
عرفی آغاز گریه کن شایداین کهن خاکدان خراب شود
صد شکر که فخر دوده جاهدر دامن دایه بقا زاد
ملاف عرفی از این ترهات و ژاژ مخایگرفتم آنکه کلام تو سلسبیلی کرد
دی کسی گفت که سعدی گهراندوز سخنقطعهای گفته، که اندیشه بدان مینازد
بیا ای بخت سرگردان و بنشینبزیر سایه سرو وگل و بید
ای که از تهمت مؤثر توعدل با علم منقسم گردد
عرفی نه ارث و کسب و نه زرق و نه حرص و آزرا هم بشعر خیره سرتیره چهر داد
سخن شناسا گربیت بنده رد کردیخجل مباش که منهم ز خجلتم آزاد
هیچ دل راه بر درش نسپردکه بسرحد کاملی نرسید
ای بلهوس که آمده میهمان وعظوقتی بیا که زهر بکامت شکر بود
همدمی دارم بسی خوش صحبت اما گرسنهآنچنان کز بهر سیری زخم تامردن خورد
فسانه ای بشنو عرفی از من بیمارکه باشدت بنفاق معاشران رهبر
زهر هنر که زنم لاف ، امتحان شرط استبیازمای مکن پیش از امتحان انکار
خدایگانا ! دی بی تو در وثاق امیدنشسته بودم و در بر زمانه کرده فراز
صباح عید صیامی برغبت عرفیکه حسن شاهد معنی زوی گرفته طراز
شرم بادت گفته ای عرفی فلانرا خام گفتبایدت گفت آتش اندیشه زین به بر فروز