دفتر شعر
۹۲ شعر در این دفتر
من وقف کرده ام به تو مر دل راویران چرا کنی دل من ای جان
هندسی یاری ای یار عزیزبر تو هندسه چون تو بر من
جانا ز حسن گشت رخ تو چو جان منوندر جمال خویش عیان شد گمان تو
تیغ قهرت چو به وقت اندر دسترویت از پس چو مهر تابنده
آهنین پوش ندیدم چو تو سرونمدین خود ندیدم چو تو ماه
چون ابر مکن دیده را نگارابر روی خود از اشک همچو ژاله
ای پسر حاجبی و محجوبیاز دو چشم رهی گه و بیگاه
تو زاهدی و دو زلف تو آفتاب پرستبه سجده اید شما هر دو درگه و بیگاه
آلت کشتن داری صنما غمزه و کاردزین دو ناکشته ز دستت نرهد جانوری
عطر فروشی بتا تو دایم ازین رویزلف تو خود مشک ناب ساید بر روی
از باغ مکن بیش بنفشه که بنفشهدر نسبت زلف تو همی دارد دعوی
نگارینا نرستی ز آب و در آبسبک رفتاری و نیکو شناهی
بتا زهره آسمان جمالیچو زهره به من بر تو فرخنده فالی
آهخته چه داری مدام تیغتای دوست بگو بر که کینه داری
ای یار ماهروی طبیبی و حاذقیدر دست توست جان پدر جان هر کسی
ای منجم نگاه نجم جبینراست حکم و درست تقدیری
ای فال گیر کودک فالم ز روی توبا روشنایی مه و با سعد مشتری
دیبا بافی ای بت دیبا رخهر پیشه را به دو رخ برهانی
ای آنکه به رخسار ارغوانینوشین لبی و شیرین زبانی
نشکفت گر آراسته ای تو به ملاحتشاهان همه آراسته باشند و تو شاهی