دفتر شعر
۹۲ شعر در این دفتر
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاریبه عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشویکه این چو برکه معبود توست و تو ترسا
رخ زرد کرد آن رخ رنگریزکه بالاش سروست و رخ آفتاب
ای بت پای کوب بازی گرمایه نزهتی و اصل طرب
میزبان کرد مرا دوش بتمآن گرانمایه تر از در خوشاب
آن را که ز عشق تو بلا نیست بلا نیستآن را که ز هجر تو فنا نیست فنا نیست
آمد آن حور و دست من بربستزدم استادوار دست به شست
زلف تو مگر جانا امید و نیازستزیرا که چنین هر دو سیاه است و درازست
اندر تنور روی چو سوسن فرو بریچون شمع و گل برآری بازار تنور راست
چو کوبی پای و چون گیری پیالهتنت از لطف گردد همچو جانت
چشم تو اگر نیست چو نرگس چه خوری غمبی دیده بسان سمن تازه شکفته ست
ای دلارام یار کشتی گیرسینه تو ز سنگ آکنده ست
زمین مبر بسیار و مکن ازین پس چاهکه چاه کندن ناید ز روی خوب سپید
آنکه او بر دکان ز بس خوبیهمچو خورشید بر سپهر آمد
هر گه که آن نگار شکر لب کند حدیثبر دو لبش حدیثش عاشق چو ماه شود
به نغمه خوش داودی و از آن آوادلم چو مرغ به نغمه بر تو روی نهاد
چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصادگل گداخته دیدم کز آن میان بچکید
من دوش بپرسیدم بر وجه یقینتزان بت که به نحو اندر زین الادبا شد
شاعری تو مدار روی گرانشاعران روی را گران نکنند
عیش و نشاط و شادی و لهوست مرمراتا ساقی من آن بت حوری لقا کند
ای نگاری که ز خوبی رختحور در خلد گرفتار بماند
رفتی به جنگ و جز تو که دید ای صنم صنمکو با هزار مرد مبارزه فره بود
گفتم چرا نسازی با من توتا کی تنم ز بهر تو بگدازد
نیکوتری به چشم من از دولتوز نعمت جوانی شیرین تر