دفتر شعر
۹۲ شعر در این دفتر
ای به دو رخ بسان تازه بهارنکنی کار جز به میل و شمار
کی خرند از تو فیروزه هرگزچون ببینندت ای بدیع نگار
مه سنگین دلی ای مهر دلجویبت شیرین لبی ای یار زرگر
نیلگر یاری و ز غم بر مننیلگون کرده جهان یکسر
ز روی خواهش گفتم بدان نگار که منز شادمانی درویشم ای بت دلبر
خورشید ملاحت است رویشنورش به جهان شده است سایر
ای بت کشمیر و سرو کشمرای حور دلارام و ماه دلبر
تا شد تمام منکسف آن آفتاب توچون چرخ پر ستاره شد از اشک من کنار
خواهی که درد ناید بر چشمتآنجا که ناصواب بود منگر
آن دلفریب دلکش و آن دلربای دلبربا صد هزار کشی خندان درآمد از در
خواهی کز آفتاب کنی سایه مر مراای از همه ظریفان یکسر ظریف تر
ای ماهروی لعبت جوزا کمرسیم است و زر به ماه و به جوزابر
ای یار دبستانی و دبستاننادیده چو تو دلربا و دلبر
تو را ای چو آهو به چشم و به تگسگانند در تگ چو مرغی به پر
ای مزین شده به تو منبرخلق بر روی خوب تو نظار
حکم تو بر هر دلی روان شده در شهرنام تو زین روی شد به حاکم سایر
انس تو با کبوترست همهننگری از هوس به چاکر خویش
ای دلکش و دلبند من فدیتکزلفین تو دلبند و چشم دلکش
ای صنم گر معبری دانیآنچه گویم بگیر تقدیرش
نزار و تافته گشتم بسان ساروی تومکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش
تازان درآمد از در میدانشچون ماه آسمان یکرانش
ز بس که در غم هجرت ز دیده ریزم آببه دیدگان من ای دوست راه یافت خلل
ای دو زلفت چو ماه در آخروی رخانت چو مشک در اول
به علم فلسفه چندین چه نازیکه باشد فلسفی دایم معطل