دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
ثناهای شایسته دلدار راسپاس فراوان ز ما، یار را
خدایا دلی ده حقیقت شناسزبانی سزاوار حمد و سپاس
دل و دیده ها فرش در راه کیست؟جبین ها زمین سای درگاه کیست؟
قلم اوّلین زادهٔ قدرت استنگارندهٔ دفتر حکمت است
چه سان مدحت عشق سازم رقم؟شکافد ز نامش زبان چون قلم
شنیدم تهی دست بی حاصلیشنید این حکایت ز صاحبدلی
یکی طفل دیدم به شوق و شعفکه از ابلهی داشت ماری به کف
من و زشت رویی به عزم حجازگرفتیم در پیش راه دراز
عطارد مرا گشته آموزگاربه توصیف علّامهٔ روزگار
خدایا به جاه خداوندیتکه بخشی مقام رضامندیت
سرم بود در جیب فکرت شبیبه گوشم رسید از لبی یا ربی
چنین است فرمان که حق را نهاننشاید نمودن ز فرماندهان
نمودم سوال از قوی پنجه ایچه پیش آمدت کاین چنین رنجه ای؟
سیه دل امیری، شبی خفت مستسحر بر سرش سقف ایوان نشست
شنیدم فریدون با فر و هوشنیاسود چشمش، شب از درد گوش
ستم پیشه ای را ببستند سختکه بیدادگر بود، برگشته بخت
شنیدم که رندی به امّید سودپدر مرده ای را پسر خوانده بود
دو کس را سر جنگ بود و ستیزبه هم کرده دندان و چنگال تیز
کنون یاد می آیدم آن زمانکه شوق آتش افروز شد در نهان
میازار تا می توانی کسیکه پرزورتر از تو دیدم بسی
فرود آمد از تخت شاهی قبادکه عمر است کاه و اجل تندباد
نهادیم پای سفر در طریقسفر کرده ای چند، با هم رفیق
یکی با کهنسال رنجورگفتکه دادی به میراث خور مال مفت
به معروف کرخی، یکی داد پندکه با رشته انبان جو را ببند