دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
گذشتم به شب زنده داری سحرز صحرانشینان آن بوم و بر
شبی در نشابور مأوای منبه تقدیر فرمانده ذوالمنن
اگر بنده را سربلندی رسدز مسکینی و مستمندی رسد
شنیدم که سگ سیرتی از گزندخیو بر رخ حق پرستی فکند
یکی طعن و تشنیع می زد بسیبه آزاد مرد حقیقت رسی
نشستیم با هم به خاک یمنمن و عارفی چون اویس قرن
حزین از سخن گستری لب ببندنیِ خامه افکن به طاق بلند