دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
کلّ ما فی الوجود لیس سواهوحده لا اله الّا الله
ای رخت در نقاب اسماییعین پنهان و محض پیدایی
جبهه با سجده داشت عهد درستنفس ناکشیده، صبح نخست
آنکه بعد از نبی، وصیّ و ولی ستنایب آفریدگار، علی ست
چون ز من پیش، خواجهٔ عارفآن به اسرار سالکان واقف
حق ز ادراک خلق مستور استاز مقام مقربان دور است
ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪهم به کُنهِ صفات او نرسد
بر حقایق در وجود گشودیافت اعیان خارجیه وجود
صورت از عارض است بر مرآتنیست تبدیلی از جمیع جهات
هستی بر مقیدات از حقبی مقیّد نمی شود مطلق
گر به هستی نظر کند عارفچون به علم الیقین بود واقف
بسته بودم زبان ولی ناچاروحدتش را همی کنم اظهار
می نیارد عدم شود موجوداین عیان است پیش اهل شهود
هر حقیقت که برگشود جمالباشدش پایه را ز نقص وکمال
در مراتب اصول موجوداتاز حد جسم تا به حضرت ذات
هستی از غیب خویش و از اطلاقنگذارد چو آفتاب اشراق
پس نماید عروج را آهنگآن نخستین که می پذیرد رنگ
نور ارواح و عالم اجسادبی نهایت چو داشتند تضاد
ای خدای بلندی و پستیشاهد هوشیاری و مستی
عارفان چون دم از لقا زده اندنقش معنی به مدعا زده اند
هر که خواهد در انفس و آفاقکه بود جمله مظهر اطلاق
اشرف و احسن صحف، قرآنمی نماید ادای حق بیان
فی الوجود الّذی هو المالکاز ازل تا ابد بود هالک
در بدایت چو سر بود نشآتمی نمایم وصول را اثبات