دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
هجوم نفس و هوا گر سپاه شیطانندچو زور بر دل مرد خداپرست آرند
چو صورتی به دلت سازی از ارادت راستز نفخ صور دم عارفان حیاتش ده
آنی تو که از نام تو می بارد عشقوز نامه و پیغام تو می بارد عشق
قدر من در صف عشاق تو زان پستتر استکه زنم گام ارادت به مقامات وصول
ابکی و مایدریک ما یبکینیابکی حذار ان تفارقینی
بهر تو به بر و بحر بشتافته امهامون ببریده کوه بشکافته ام
لاف بی کبری مزن کان از نشان پای موردر شب تاریک بر سنگ سیه پنهانتر است
زین پیش برون ز خویش پنداشتمتدر غایت سیر خود گمان داشتمت
آن که نی نام به دست است مرا زو نه نشاندست بگرفته مرا در عقب خویش کشان
جانا ز در تو دور نتوانم بودقانع به بهشت و حور نتوانم بود
مهمان توام در صف ارباب ارادتبنشسته به هر چیز که آید ز تو راضی
ای که در شرع خداوندان حالمی کنی از سنت و فرضم سؤال
آن است دوستدار که هر چند دشمنیبیند ز دوست بیش، شود دوستدارتر
هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرشجز خیال خورد ازو آیین بیداری مجوی
کیست دانی صوفی صافی ز رنگ تفرقهآن که دارد رو به یکرنگی درین کاخ دو رنگ
چون دلبر ما ز پرده رو ننمایدکس نتواند که پرده زو بگشاید
هر که گوید که به آن جان جهان نزدیکمباشد آن دعوی نزدیکی او از دوری
عاشق که ز هجر دوست دادی خواهدیا بر در وصلش ایستادی خواهد
ای مهر که نیست چون تو عالم گردیزین رهرویم ببخش راه آوردی
دارم دلکی که با هر اندیشه که داشتجز یاد تو بر صفحه خاطر ننگاشت
خواهی که به صوفیگری از خود برهیباید که هوا و هوس از سر بنهی
جوانمردی دو چیز است ای جوانمردبه سویم گوش کن تا گویمت راست
چو نان خشک نهد پیش خویش ناداریکه روح را دهد از خوان فقر پرورشی
گر درآید توانگری با توبهر روزی بدو مکن پیوند