دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
گر مقبلی مزاح کند عیب او مکنشغلیست آن به قاعده عقل و دین مباح
کیست دانی کریم آن که ز بندنیست آگه خزانه درمش
خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیقکه به چشم شفقت مینگرد در همه چیز
هرکه عاقل بینی او را بهره استنقد وقت از مایه دیوانگی
هرآن کس که دزدیده بر سر مردشود مطلع شایدش خواند دزد
شرابخواره چو بر خویشتن روا داردکه سبلت از قی ناپاک می بیالاید
مستی به قصد عربده چون راه گیردتبا او به رفق کار کن ای کاردان حکیم
فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عامکه آشکار و نهان علوم می داند
حال نادان را ز نادان به نمی داند کسیگرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود
زین لاغر اسبکی که همانا نیافته ستجز از عظام جوهر ترکیب او نظام
به سفله تا ندهی ضعف آن کزو خواهیطمع مدار کزو کام دل به دست آید
چون رخ زشت تو بینم، دل منعقد اصرار گنه فسخ کند
بوالعجب روی و گونه ای داریکس بدین روی و گونه نتوان کرد
چون نبینی تو روی خود زان روبر کسان ناخوش است نی بر تو
ز زشتی است که سلطان شرع نپسنددکه عضوهای فرود از کمر برهنه کنی
از بینی بزرگ تو باریست بر همهتا کی به هرزه روی سوی آن و این نهی
خواجه هر روز اگر به موچینهاز رخ خود نه موی برگیرد
چو هست در تو منقصتی عیب دیگریکردن به آن نه قاعده مرد باهش است
ای که ز آل نبی می شمری خویش راهست گواهت بر آن، پاکی ذات و صفات
در دعوی وی عیان نه از صدق فروغهم دوش ز گیسوان گواهان دروغ
چو میزبان بنهد خوان مکرمت آن بهکه از ملاحظه میهمان کنار کند
چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برونز بس فسردگی و خام ریشی و سردی
به شهریاری گاو و خرم دهی مژدهرعیتی که بود خاص شهریار تویی