دفتر شعر
۴۹ شعر در این دفتر
ظلم پیشه وزیر نشناسدجز حق پادشاه مال یتیم
آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنیدگفت با واعظ که آنجا غارت و تاراج هست؟
چون گدا بر در سرات رسدهرچه داری بده بهانه مکن
هرکه در کار خویش پیش از وقتمی نماید به حکم طبع شتاب
عیب مادر بود ار فرزندیخلق و خویش نه به وفق پدر است
چو هیچ چیز نشد حاصلت چه می پرسیکه روزگار فلان در چه چیز می گذرد
در جهان اهل فضل نایابندگوش بر هر فضول نتوان کرد
گمان خام طمع آن بود که بر همه خلقفریضه است که با وی شوند احسان سنج
خوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زندبه رغم وی ز چنان عیب رسته بنشینی
نه منصف باشد آن طامع که کامیچو یابی از خدای انباز گردد
در وایه های نفس وکیل کسی مشوترسم که با هزار عزیزی شوی ذلیل
چو رشته آلت من سخت سست استبه مالش یاریی ده ای نکو زن
هر لحظه خورد هزار سوگند دروغزان گونه که در بادیه اعرابی دوغ
لئیم اگر به شتر بخشدت عطا مستانکه این ز عادت اهل کرم برون باشد
گمشده گرچه حقیر است مگویکه عنان از طلبش تافته به
ای رای تو در علاج بیمار علیلبرآمدن مرگ قدوم تو دلیل
خواجه چون افکنده خوان نزدیک و دورحظ و بهره برده زانجا بیدرنگ
فرزند که خواهد ز پی مال پدر راخواهد که نماند پدر و مال بماند
آن سفله که مدح را ز ذم نشناسدفتح از کسر و کسر ز ضم نشناسد
از خنک شعر خویش یک مصراعگر کنی نقش بر در دوزخ
همی گفتی به دعوی دی که باشدبه پیش شعر عذبم انگبین هیچ
لقد غرنی من خالد باب دارهولم ادر ان للوم حشو اهابه
سخنور مگو گو که اشعار اوز بحر کدر یا صفا آمده ست
چه شعر است این که چون نامش ز دانابپرسی بر زبانش هرزه آید