دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
شد چو سست از شهسوار دین رکابکرد رو با مرکب صرصر شتاب
کرد پور سعد ترسائی جوانبهر قتل آن امیر دین روان
شد چو بی خود از رحیق عشق شاهتاخت لشگر زی حریم خیمه گاه
ذوالجناح آن رفرف معراج عشقبر سر از نور نبوت تاج عشق
شد چو خورشید امامت در حجابسر برآوردند خفاشان ز خواب
شد چو از باد مخالف سرنگونگشتی آل نبی در بحر خون
بوستان لاله رویان حجیزشد ز تاراج خزان چون برگ ریز
سیّم عاشور چون شمع افقسر نهفت اندر پس نیلی تنق
از پس قتل خدیو مستطابآمد از گردون یکی مشکین غراب
چون سحرگه قرص شید آمد برونسر برهنه زین حجاب نیلگون
آه چشم خامه ام خونبار شدکار محنت نامه ام دشوار شد
شاه خاور چون علم بر بام زدبا جرس بانگ رحیل شام زد
شامگه که عیسی چرخ کبودکرد بر سر طیلسان مشک سود
چون قطار کوفه سوی شام شدطرفه شوری ز ازدحام عام شد
شد چو از زندان فرعونی ملولیوسف مه پیکر آل رسول
چون عروس حجلهٔ فیروزه گونمهد زرّین بست بر پشت هیون
شکر للّه کاین شکسته خامهامسر ببرد این چامهٔ غمنامهام