دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
من خود مجرّد از همه نام و نشانمیبر هر صفت که عشق تو گفت آنچنانمی
زد ننگ عشق کوس ملامت به نام ماای پیک غم ببر به سلامت سلام ما
چشمت به غمزه کشت دو صد بیگناه راکو داوری که داد رسد دادخواه را
بستی برشته سر مو پای و دست ماگوئی برو که با تو نزیبد نشست ما
بجان دوست که از درمران گدائی راکه جز درت نشناسد در سرائی را
چند در بند کشم این دلِ هرجایی رابیش از این صبر نباشد سرِ سودایی را
نفس بازپسین است ز هجرت جان رامژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را
در کمالت چه دهم داد سخندانی راحد گذشته است از آنصورت انسانی را
صنما نه میل مسجد نه سر کنشت ما راکه قمار عشق از این غم همه داد گشت ما را
کس نزد پای بگویت که نه سر داد آنجاروید از خاک مگر خنجر بیداد آنجا
از حد گذشت جلوه فروهل نقاب رازین تیره روز تر مپسند آفتاب را
سالها گوشه غم بود دل ریش مراباز عشق آمد و افکند به تشویش مرا
مده به باد سر زلف عنبرآسا راروا مدار پریشانی دل ما را
بی می نتوان برد بهسر فصل خزان راساقی بده آن جام پر از خون رزان را
در پردهٔ حُسن روی تو شد پردهدر مراای وای اگر ز پرده درآید به در مرا
جدا از چشمِ او ، تن در تب و جان بر لب است امشبشبی کاو را ز پی صبحی نباشد آن شب است امشب
گیرم اندر دل پر درد هزاران غم از اوستداوری پیش که آرم که همه عالم از اوست
چندم از کشمکش موی تو جان این همه نیستعمر پیری کهن ای تازه جوان این همه نیست
در کار عشق حاجت تیغ و خدنگ نیستخصمی که دل به صلح دهد جای جنگ نیست
امروز خرمن گل و نسرین و سوسن استوین مو نه باز غالیه و مشک و لادن است
زینهار ایدل از آن غمزه که شمشیر بدست استباحذر باش که از مست کسی طرف نبستهست
هر شکاری شود از چنگل شهباز گرفتجز دو چشمت که دل از وی نتوان باز گرفت
لوحش الله صنما این چه دهان است و لب استخوشهچینان به هم آیید که وقت رطب است
گر باده کشانرا طرب از باده ناب استروی تو بصد بار مرا به ز شراب است