دفتر شعر
۱۴۴ شعر در این دفتر
زلف سرکش بین که پروای پریشانیش نیستمیدهد دلها بباد و چین به پیشانیش نیست
لب عذرا که دل وامق از آن خونین استنوعروسیست که خون جگرش کابین است
چند برد زاهد انتظار قیامتگو ز قیامت گذشت جلوه قامت
هوسم کشد نگارا ز حلاوت عتیبتکه به ذوق دل ببوسم ز دهان دلفریبت
مگر قدم به ره عشق هشتن آسان استسر سران جهان ریگ این بیابان است
همه را چشم عنایت زتو شیرین پسر استمن تعنت نکنم هرچه تو باری شکر است
آن نه زلفیست که پیچیده به دور ذقن استچنبر لاله و نسرین و گل و یاسمن است
نوش لب یار نیم خند استدوشان دلان بهار قند است
ما را به در میکده دادند اقامتای زهد ریایی بروی رو به سلامت
بهای قند چه داند که در جهان چند استکسی که همدم آن پسته شکر خند است
ز غمت خون دلی نیست که در جامم نیستدور غم شاد اگر دور فلک رامم نیست
خبر ما که برد باز بدان لعبت مستکاندران حقه که سرّیکه نهفتیم شکست
کدام آیت رحمت که در جبین تو نیستکدام لطف و ملاحت که در عجین تو نیست
صنما زخم دل از چاره اغیار گذشتزلف بگشا که دگر کار دل از کار گذشت
جانا حیوه من زلب می پرست تستبندم بپا مبند که جانم بدست تست
آنرا که بپای تو سهی سرو سری نیستپیداست کش از عالم بالا خبری نیست
جنبش کبک بزیبائی رفتار تو نیستپر طاوس بحسن خط رخسار تو نیست
تا دل من ریش و لعل و نمکین استریش به از مرهم است گر نمک این است
چند عمر اندر پی آب سکندر بگذردبگذر از ظلمات تن تا آبت از سر بگذرد
مگو جان بی سبب بر گردن از مویت رسن دارددلی گم کرده امیدی بر آن چاه ذقن دارد
آن نه مست است که می خورد و ببازار افتادمست آن بود که در خانه خمار افتاد
حسن از آنپایه گذشته است که در وصف من آیدمگر او پرده براندازد و خود رخ بنماید
چه بود با سر زلف تو کار جان بسر آیدز تارِ او گسلد رشته ایّ و جان بدر آید
سرخوشانی که شراب لب مستانه زدندسنک بر جام و خم و ساغر و پیمانه زدند