دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
تو چون پیمانِ عهدت می شکستیچرا با ما نخستین عهد بستی
اَلا یٰا اَیُّها الْوَرقیٰ ثَریٰ تَثوِی اطْلَعِن عَنْهاکه اندر عالم قدسی، ترا باشد نشیمن ها
ای که پنداری که نَبوَد حشمت و جاهی تراهست شرق و غرب عالم، ماه تا ماهی ترا
تغییری ای صنم بده اطوار خویش رامپسند بر من این همه آزار خویش را
رشتهٔ تسبیح بگسستیم مابر میان زنار بربستیم ما
دل بسته نقش چهرهٔ دلدار خویش رادارد دیار صورت دیار خویش را
از آن زلف پریشانیم چون سنبل پریشانهاوز آن چاک گریبانیم چاک اندر گریبانها
ای قد تو سرو بوستانهاوی روی تو ماه آسمانها
گرفته سبزه و گل روی صحراسقاک اللّه ساقی هات خمراً
ای نام خوش تو بر زبانهاوی یاد تو زینت بیانها
تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته راتا دل گشاید برگشا آن پستهٔ لب بسته را
آمده از خود به تنگ کو سرِ دار فنانوبت منصور رفت گشته کنون دور ما
ایزد بسرشت چون گل مامهر تو نهفت در دل ما
گرمهٔ من برافکنَد، از رخ خود نقاب راگوشهنشین کند ز غم، خسروِ آفتاب را
بشکست بسنگ کین پر مانامد پی رحم بر سر ما
کمان شد قامتم از بس کشیدم بار محنتهادلم صد چاک شد از بس که خوردم تیر آفتها
شهنشهی طلبی باش چاکر فقراگدای خاک نشینی شو از در فقرا
الا یا نفس قد زموالمطا یاخدایا ده شکیبایی خدایا
وجودش بس ز حق دارد مزایاغدانی مریة منه البرایا
گر پریشان حالم او داند لسان حال راورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشابروی ما، دری از زحمت بی منتها بگشا
سینه بشوی از علوم زاده سینانور و سنائی طلب ز وادی سینا
دور از شاه خراسان در بلاهمچو ایوبم بکرمان مبتلا
صبا از ما بگو آن بیوفا راشکیبا تا بکی گشتی تو ما را