دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
شد خاک راه این سر سودا نوشت مااین شد مگر ز روز ازل سرنوشت ما
ز روی لطف بکن بوسهای حوالۀ ماهمین بس است ز وجه حسن نوالۀ ما
پر کن بدور لعل نگارم پیاله راتا بشکنیم توبه هفتاد ساله را
اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرافریب چشم تو میکشت بی گناه مرا
جز ناله نیست مونس جان دل ربوده راشادی بود محال دل غم فزوده را
به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا راکه دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را
لعل لب تو شفاست ما رادرد تو همه دواست ما را
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما رابازآ و ببین مونس هم خانه ما را
باز نما به مطربان نغمۀ جان گداز راتا بدرند از طرب پردۀ اهل راز را
هر لحظه سیل دیده به خون میکشد مراسودای گیسویت به جنون میکشد مرا
کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دلهاز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزلها
ای خاک درت سجدهگه جمله جبینهازنار دو گیسوی تو سرفتنه دینها
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینهاخاک سر کوی تو به از خلد برینها
مده هر دم سر آن زلف را تابمزن دلهای مردم را به قلاب
خطت را بدایت به غایت خوش استتماشای آن بی نهایت خوش است
مرا دلیست که در وی بجز محبت نیستز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست
وصف کمال حسن تو ورد دوام ماستذکر لب تو لذت شرب مدام ماست
عشقت چو به قصد عقل و جان رفتدل هم به غلط در آن میان رفت
کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیستکدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست
خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوستخوشا سری که سرانجامش آستانه اوست
چو عقد سنبل تو عقده بر جبین انداختچه عقده ها که از او در دل حزین انداخت
کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفتدلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت
بسم نبود که زلفت بقصد دین برخاستسپاه خط تو هم ناگه از کمین برخاست
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادتکه جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت