دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
با لعل جان فزای تو آب زلال چیستبا آفتاب روی تو مه در کمال چیست
قدت سرو گفتیم و رویی نداشتچو زلف تو هم مشک بوئی نداشت
امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشتما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت
دلم را جز غمت سودی نماندستدر او جز درد موجودی نماندست
دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافتکو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت
تا به تیغ ستم اندر دل من چاک انداختآه سوزنده من شعله در افلاک انداخت
از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشستشرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
چو بر دل لشکر دل از کمین ریختقرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیستور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست
خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشتوان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت
هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشتاز مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
آنکو دل خود به خار ننهادگل گل شد و در کنار ننهاد
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماندشد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند
زلف و رخ تو چون شب مهتاب نمایدخط بر رخ تو سبزه سیراب نماید
خوب رویان چو صید عام کنندناوک از غمزه تو دام کنند
دانی که جان به فکر لبت در چه حال بودگه غرق آب کوثر و گه در زلال بود
از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایندخون بس دل که به هر رهگذری بگشایند
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیندکه هر رشتهای بر رشتهای هست پیوند
دل بی غم تو چرا نشیندجز دل غم تو کجا نشیند
دیده از دیدن تو بس نکندبا لبت دل به جان هوس نکند
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بودبا تیر دگر جان و دلم را هوسی بود
چو جان خیال لبش در درون بگردانددرون پرده دلم را به خون بگرداند
هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسداز هر بلا به درد دلم صد دوا رسد
هرچه آن سرو ناز میگویدشرح عمر دراز میگوید