دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون بردجان شیرین تیره رخت از هر گذر بیرون برد
مژهاش صف زد و با خنجر و بس تیز آمدگوییا در صف عشاق بخون ریز آمد
جز تحفه جان عاشق درویش نداردجانا بستان زو که از این بیش ندارد
در مجالس گر سخن زان لعل میگون میرودکز چه میخندد صراحی از دلش خون میرود
تا دل نظری به حال خود کردجز درد و غم نگار خود کرد
بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسدچه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد
چو دلبران به دل ما سه چیز میجویندبه تیغ و ناوک و خنجر ستیز میجویند
چون دلبران ز زلف سیه تاب میدهنددل را نشان ز صورت قلّاب میدهند
رخش آتشم در درون میبرددو زلفش ز عقلم برون میبرد
یک ذره بدان دهن که گویدوز کتم عدم سخن که گوید
کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خودچون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود
دلم پیکان او را در جگر دیدز غمزه کار خود زیر و زبر دید
ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آیدتاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید
عمر بگذشت بدو سال اگر باز آیددل گم گشته در آن زلف دگر باز آید
بر گلت از عرق گلاب افتادچون خیال قدت در آب افتاد
ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک بردشدیم خاک که میلش مگر به خاک برد
با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارددر قید جنون او را سودای کسی دارد
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بودجز درد چارۀ دگرش ناپسند بود
بجز کوی تو دل منزل نگیردکه آنجا هیچکس را دل نگیرد
یار بر من دود دلها میکشدلشکری از فتنه بر ما میکشد
درد تو جان من به جز این تن نمیکشداین بخیه غیر رشته و سوزن نمیکشد
امشب دلم به فکر دهان تو تنگ بودوز صبح با خیال خودم تیر جنگ بود
هزار شکر که جنت دوام خواهد بودمحبت تو مرا مستدام خواهد بود
ترک من دیگر به غوغا میرودتا کدامین دل به یغما میرود