دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
دل دید قدت ز قامت افتاددر واقعۀ قیامت افتاد
گرچه دل ز آتش هجران تو داغی داردباز حال رخت از لاله فراغی دارد
مرا گر در نظر گلزار باشددلم بر روی آن گل زار باشد
زلف مشکین را چو خوبان بر رخ زیبا نهندنعل بر آتش ز بهر بردن دلها نهند
میکشد روی دلم هر دم به مهروی دگرچون کنم با یک دلی هر گوشه دلجوی دگر
دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگربادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز داربر روی عاشقان در الطاف باز دار
لعلت از کوثر به معنی پاک تردل ز کوهست فی المثل بی باک تر
تا خیال قامتت بگذاشت ما را در ضمیربا علو همت قد تو طوبی در قصیر
مرا درد تو در جان حزین بسز درمانهای دل ما را همین بس
ای دل ز خودی خود جدا باشبگذر ز خودی و با خدا باش
بنما طلعت موجه خویشتا بگیرند دلبران ره خویش
خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویشکز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش
مرغ دل راست عزم مسکن خویشخاطرش می کشد به گلشن خویش
مرا خوش است به درد خود و جراحت خویشرو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش
با نی شکر بگو که ننازد به قند خویشگر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش
به فکر سر دهانت چو غنچهام دل تنگگشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ
دل ز کار و بار عالم سر به سر برکندهاممیکشم بار غمت از جان و دل تا زندهام
بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ همبا تو به درد خوش بردم دل به داغ هم
بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنمبی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم
خونم از مستی طریق عقل را گم میکنممیکشم خون صراحی روی در خم میکنم
بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیمدر عشق قدم از ره تعلیم نهادیم
چو روز فرقت آن مه وداع دل کردمنماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم
آن جان من و روان مردمخون کرد روان ز جان مردم