دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
چنان با غم عشق خو کرد دلکه گویی که عشق است خود جان ما
در غم جانان به ترک جان بگویزان که جان اینجا و بال دیگر است
ای آنکه کمان تست پنجاه منیپنجاه بسی گیر و دو چندان باقی ست
انام افضل ایّام و افتخار انامتو را که گفت که گل ترک گیر و بر خار افت
نام آن کس که از او زهره من میتابدآفتابیست که از برج اسد میتابد
تا چند سوز عشقش پنهان کنم به حیلههم عاقبت ز جایی، این سوز سر برآرد
شیراز از تعدّی قاضی خراب شداین مور بین که ملک سلیمان خراب کرد
نشیند وقتها با من به مَی خوردن، ولی چندانکه توبه بشکنم، چون توبه ام بشکست برخیزد
صد را ز همه صدر افاضل بستانپس فاضل خوان هر آنچه باقی ماند
حقّا که عجب بی سر و پای است فلانکاو بر سر و پای خویش جل می پوشد
گنگ کور ار دو دیده بگشایدماه نو را به خلق بنماید
حافظ ما به عقل و خوشخوانیثانی انتر است و صوت حمار
ای خواجه خطیر مغز خر خوردی توکآویختی از گردن مرغی سرِخر
شیر بیزور و میر بیلشکریوسف بدلقا علی جعفر
گفتم که چو دریاست گهرپرور میرشک نیست که دریاست ولی خس پرور
بر رخ حور نظر غایتِ کوته نظری ستناظری را که تو باشی به قیامت منظور
سحر کردی مگر تو خواجه بشیرکز سر بز روانه کردی شیر
یک خنده فدای عالمی کنبنیاد غم از جهان برانداز
به قصد خون من آن غمزه مستهمیشه نوک مژگان میکند تیز
زان دوایی که نیست انجامشسر علّت ببر که شد نامش
بابای ترا دو نیمه کن وان گاهیدو چشم ورا بکن بنه در شکمش
چشمه آب از میانه نیلگر جدا میکنی بگردد پیل
دیروز نداستم و بتوانستمامروز بدانستم و نتوانستم
عمری ست که ما به بوی درماندر دستِ هزار گونه دردیم