دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه رامیکند نور رخت در جسم جان آیینه را
ز من دل برده بود آتشعذار تیزمژگانیبه صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما
به سوی ما گهی دلدار میآید به جنگ امانوازش مینماید شیشه دل را به سنگ اما
به هر دستی جدا پیمانهای دارد گل رعناعجایب جلوه مستانهای دارد گل رعنا
دست دل کوته و دامان وصال تو بلندکی در این راه به جایی رسد اندیشه ما
سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاندکه بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدنها
چون قلم روزی که میبستم میان خویش راوقف شرح دوستی کردم زبان خویش را
هر ذرّه را ز مهر کمندی است در گلونگذاشته است دام تو یک آفریده را
میتوان ادراک کردن صورت احوال خویشچشم اگر بینا کنی عالم تمام آیینه است
ای آب خضر لعل لب یار به از توستوی عمر ابد دیدن دلدار به از توست
بلبل گلشن تصویر در و دیوارمروز ویرانی من موسم پرواز من است
جلدی است روزگار سراسر حدیث غمبر هر ورق که مینگرم مدعا یکی است
گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیرانالقصه به غیر از تو کسی در نظرم نیست
گویی که در آغوش نسیم است غبارمپوشید نظر هرکه نگاهش به من افتاد
به دلنشینی داغ تو برگ عیشی نیستهمین گل است که تا حشر رنگ و بو دارد
تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو، الّا دلکه چون لیلی است یک محمل تو را باید یکی باشد
مزن به سنگ جفا شیشه دل ما رااز آن بترس که چون بشکند صدا نکند
به حیرتم که چسان وادیای است راه فناکه هرکه رفت دگر روی بر قفا نکند
تعمیر ماست خانه خرابی اگر کسیما را خراب میکند آباد میکند
ایمنی قصاب ما را بیشتر ز افتادگی استبر تن ما خاکساری کار جوشن میکند
دست در زلف مهی باید کردفکر روز سیهی باید کرد
چه بینا گشتهای از بهر عیب دیگران دیدنتو را دادند مژگانی که سرپوش نظر باشد
ای شعله لاف پاکی دامن چه میزنیپروانهات همیشه در آغوش میکشد
تا نیافتد پرتو خورشید بر رخسار گلبا خود از دیبای ابری سایهبان دارد بهار