دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
بگرستم زار پیش آن کام و هواگفتا مگری پند همی داد مرا
پیوسته همی جفا نمایی تو مرااز برداری مگر تو دیوان جفا
گفتم رخ تو بهار خندان منستگفت آن تو نیز باغ و بستان منست
این مشک سیه که یار را بالینستپیرایه ماه و زینت پروینست
آن مشک سیه که با سمن پیوسته ستاز دیدن او دل جهانی خسته ست
دانم که دلم به مهر تو خُرسندستاندازهٔ مهر تو ندانم چندست
این کار نگر که از تو امروز مراستبازار بهشتیان چنین باشد راست
غم دیدم از آن کس که مرا می بایدببریدم از و تادل من بگشاید
پیوسته مرا همی نمایی بیدادوانگاه ز من چشم همی داری داد
هر روز کمان گوشه تو بگرایدرو دلبرکی جو که ترا برباید
از زلف تو بوی عنبر و بان آیدزان تنگ دهان هزار چندان آید
صد ره گفتم که با من از عهد مخندتا من به تو باشم از جهانی خرسند
گفتم که مرا زغم به سه بوسه بخردل تافته گشتی و گران کردی سر
گویند گرفت یار تو یار دگراز رشک همی گویند ای جان پدر
چون با یاران خشم کنی جان پدربر من مپریش خشم یاران دگر
ای ساده گل و ساده می و ساده شکرزین کار که با تو کردم اندوه مخور
گفتم: که بیا وعده دوشینه بیارورنه بخروشم از تو اکنون چو هزار
ای گلبن نو رسیده در باغ بهارگلهای ترا ز بیم خار بسیار
یک خانه بتانند به جای اندر خوراز تو مهتر و تو زایشان کهتر
زلف و خط آن سرو قد سیمین براز مشک مسلسلست یا سنبل تر
صد بار ز من شنیده بودی کم و بیشکایزد همه را هر چه کنند آرد پیش
تا با تو به صلح گشتم ای مایه جنگگردد دل من همی ز بترویان تنگ
یاری بودی سخت بآیین و بسنگهمسایه تو بهانه جوی و دلتنگ
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگیا او سر ما به دار سازد آونگ