دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
دمی با تو بودن که جان جهانیبود خوشتر از یک جهان زندگانی
که دهد مرا نشانی ز تو ای نگار جانیکه نشان هر نشانی است نشان بی نشانی
صنما به جاننثاران ز چه رو نظر نداریز رسوم دلبری هیچ مگر خبر نداری
لوح دل را اگر از نقش خطا ساده کنیخویش را آینۀ حسن خدا داده کنی
اگر مشتاق جانانی مکن جانا گران جانیدر این ره سر نمی ارزد به یک ارزن ز ارزانی
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسیچه کنم چون نبود دادگر دادرسی
نیست در عالم ز من مسکین تریوز تو نیز ای دوست دل سنگین تری
گر سوی ملک عدم باز بیابی راهیشاید از سر وجودت بدهند آگاهی
در کوی عشق کوهی کمتر بود ز کاهیجز عاشقان نیابند این نکته را کماهی
رموز عشق تا با ما نیامیزی نیاموزیکه گوهر تا خزف از کف نیندازی نیندوزی
خواهی اگر بکوی حقیقت سفر کنیباید ز شاهراه طریقت گذر کنی
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسیچه کنم چون نبود دادگری، دادرسی
صفحات دفتر کن فکان ز کتاب حسن تو آیتیکلمات محکمه البیان ز لطیفۀ تو کنایتی