دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
ای شمع جهان افروز بیاوی شاهد عالم سوز بیا
ای خاک درت جام جم ماآیا خبرت هست از غم ما
ای مرهم سینۀ خستۀ ماوی مونس قلب شکستۀ ما
در عشق تو شهرۀ آفاقمدیوانۀ حلقۀ عشاقم
صهبای خم تو خرابم کردسودای غم تو کبابم کرد
عمریست که دست و گریبانمبا بخت سیاه و رقیبانم
مهر تو رسانده بماه مراوز چه بذروۀ جاه مرا
ای بستۀ بند هوی و هوسجهدی تا هست این نیم نفس
تا نخل امیدم را تو بریشیرین تر از این نبود ثمری
هر کس که بعهد وفا نکندپس دعوی صدق و صفا نکند
آن دل که بیاد شما نبودشایستۀ هیچ بها نبود
چشمی که ز عشق نمی دارداز لؤلؤ تر چه کمی دارد
هر کس خط و خال تو می جویدجز خطۀ عشق نمی پوید
با نیک و بد دنیا خوش باشچون بادۀ صافی بیغش باش
افسوس که گوهر نفس نفیساز کف دادی بمتاع خسیس
آن سینه که مهر تو مه داردروزی چه شبان سیه دارد
برقی از غمزۀ مستی زدآتش در خرمن هستی زد
یار آنچه بسینۀ سینا کردبا این دل سوختۀ ما کرد
هر کس بتو دست تولی زدپا بر سر عرش معلی زد
ای بسته دل اندر خوان طمعوی خسته تن از پیکان طمع
ای محور دایره ملکوتسرگشتۀ بادیۀ ناسوت
ای تاب و توانم را بردهرحمی بر این دل افسرده
ای داغ تو لالۀ باغ دلموی سوز تو نور چراغ دلم
رسوای زمانه «زبانم» کردفاش این همه راز نهانم کرد