دفتر شعر
۱۳۳ شعر در این دفتر
آن کیست که بستۀ بند تو نیستیا آنکه اسیر کمند تو نیست
گر باده دهد بر باد مرااز غم بکند آزاد مرا
از نرگس مست تو مخمورمهر چند خرابم، معمورم
هرجا که بسوی تو می بینمیک جا همه روی تو می بینم
تا گوهر عشق اندوختهامچشم از همه عالم دوختهام
از یار نیاز ندیده کسیجز عشوه و ناز ندیده کسی
تنها نه منم به کمند هوامن رام رکوب العشق هویٰ
آن سینه که تیر ترا هدفستگنجینۀ معرفت و شرفست
از هر گل شور نروید گلشیرین سخنی سزد از بلبل
بخدا که ز غیر تو بیزارموز خویش همیشه در آزارم
آن دل که ز عشق چه غنچه شکفتهر نکته که گفت ز حسن تو گفت
تا رایت عشق افراخته امدر وادی حیرت تاخته ام
ای در طلبت همه عالم گمافلاطون رفته فرو در خم
از عشق تو اندر تاب و تبموز شوق تو در وجد و طربم
ای روی تو قبلۀ حاجاتموی کوی تو طور مناجاتم
از جان بگذر جانان بطلبآنگاه ز جانان جان بطلب
تا بی خبری ز ترانۀ دلهرگز نرسی به نشانۀ دل
به سامانی رسان یارا سر سودایی ما راو گر نه ده شکیبایی دل شیدایی ما را
فروغ حسن تو داده است چشم بینا رابهر چه می نگرد جلوه طور سینا را
جانفشانی بکن ار می طلبی جانان راکس بجانان نرسد تا نفشاند جان را
دلبرا گر بنوازی بنگاهی ما راخوشتر است ار بدهی منصب شاهی ما را
ای روح روان تند مرو وامش رویداخلقی ز پیت واله و سرگشته و شیدا
من ز مجنون و تو در حسن سبق برده ز لیلیدل من سینۀ سینا، رخ تو طور تجلی
تبارک الله از آن طلعت چو ماه و تعالینه ماه را است چنین غره و نه این قد و بالا