دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرادر هوا قوّت سیر و سفری داده مرا
دیدم اندر گردش بازار عبداللّه رااین عجب نبود که در بازار بینم ماه را
ز درج دیده در آورده ام لَالی رانثار مقبره ی درة المعالی را
حَسَبِ مرد هنرمند به فضلست و ادبشکر ایزد که مرا فضل و ادب گشته حَسَب
چشمم سپید شد به رَهِ انتظارِ اسبپیدا نشد ز جانب سوران سوارِ اسب
دلا ز بختِ بدِ من علی قلی خان رفتدریغ و درد که از دست بیست تومان رفت
مقبول باد طاعتِ شَهزاده اعتضادعیدِ سعیدِ فطر بر او فرخجسته باد
برخیز که باید به قدح خون رز افگندکِامد مهِ فروردین تا شد مهِ اسفند
حُجَّةُالاسلام کتک میزندبر سر و مغزت دَگَنک میزند
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کندنعوذباللّه اگر جلوه بی نقاب کند
رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بوداگر بهشت شنیدی بِساطِ دوشین بود
ملکا با تو دگر دوستیِ ما نشودبعد اگر شد شده است ، امّا حالا نشود
برآمد بامدادان مِهرِ انورجهان را کسوتِ نو کرد در بر
ساقیِ سیم بر بده ساغرکه جهان یافت رونقِ دیگر
فکر آن باش که سالِ دگر ای شوخ پسرروزگارِ تو دِگر گردد و کارِ تو دگر
چو شاه بنند دل در جهان به رَشفِ ثُغُورچگونه یارد بستن کمر به حفظِ ثُغور
تا شهنشاهِ جهان گردید مهمانِ وزیرمتّفق دید آسمان بختِ جوان با رایِ پیر
بیضهام رنجور شد از بیضهات دور ای وزیرپرسشی کن گاهگاه از حالِ رنجور ای وزیر
پدرش گفته که با من ننشیند پسرشمُردَم از غصّه خدا مرگ دهد بر پدرش
هر که را با سرِ زلفِ سیه افتد کارشچون سیه کاران آشفته بود بازارش
ای بر کچلان دهر سرهنگحق حفظ کند سرِ تو از سنگ
زان همه امّیدها که بودم در دلنیست کنون غیرِ ناامیدی حاصل
نه عاقل است که دارد در این سرایِ رحیلقصّیر عمرِ خود اندر امید هایِ طویل
چونان شدم ضعیف که گر نه سخن کنمدر مجلسی ، کسی بنبیند که این منم