دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
دیدم و گفتم نادیدهاش انگار کنمدل سودا زده نگذاشت که این کار کنم
امیر کرد مرا امتحان به خطّ و سخنبه روزِ غُرّۀ شَوّال عیدِ روزه شکن
شکوه بر چرخ برند از دشمنعجبا چرخ بُوَد دشمن من
مباش ایمن ز کَیدِ چرخِ ریمنکه از کَیدش نشاید بود ایمن
مُردم از حسرتِ آهورَوِشان و رَمِشانمی ندانم به چه تدبیر به دام آرمشان
گفتم رهینِ مهرِ تو شد این دلِ حزینگفتا حزین دلی که به مهری بود رهین
ای سیهچشم چه دیدی تو از این دیده گناهکه نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه
به حکمِ آن که ز دل ها بُوَد به دل ها راهدلِ امیر ز سوزِ دلِ من است آگاه
خوش آن که او را در دل بود وِلایِ علیکه هست باعث رحمت به دنیی و عقبی
چندی گُزیده یار ز من دوریافزوده شور بختِ مرا شوری
سخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همیهان ای پسر مخور غم از این بیشتر همی
جانا چه شود گر تو درِ مِهر گشاییوز در به در آیی و چو جانم به بر آیی