دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
شنیدم من که عارف جانم آمدرفیقِ سابقِ طهرانم آمد
نمیدانستم ای نامردِ کونیکه منزل میکنی در باغِ خونی
دلم زین عمرِ بیحاصل سرآمدکه ریشِ عمر هم کمکم در آمد
بدینجا چون رسید اشعارِ خالصپریشان شد همه افکارِ مخلص
بیا گویم برایت داستانیکه تا تأثیرِ چادر را بدانی
حجابِ زن که نادان شد چنینستزنِ مستورۀ محجوبه اینست
خدایا تا به کی ساکت نشینممن اینها جمله از چشم تو بینم
خدایا کی شود این خلق خستهاز این عقد و نکاحِ چشم بسته
بیا عارف که دنیا حرف مُفتستگهی نازک گهی پَخ گه کُلفت است
تو عارف واقعا گوساله بودیکه از من این سفر دوری نمودی
بگو عارف به من ز احبابِ طهرانکه می بینم همه شب خوابِ طهران